Wednesday, September 30, 2009

کاشکی‌ میشد

کاشکی‌ داستان زندگیم بجای خودکار با مداد نوشته میشد. اینجوری می‌تونستم که هر جاشو می‌خوام کاملا پاک کنم

آزادی

کجایی،بیا... تنهایی من از زندان وجودم آزاد نمی‌شود مگر کسی‌ آنرا از من بدزدد

Tuesday, September 29, 2009

خسته

دیگه از خودم هم خسته شدم، روحم یه چیزی می‌خواد و جسمم یه چیز دیگه...باید از خودم جدا شم

راه چاره

راستی‌، چقدر بهتر میشد اگر جای قلب و مغزمان با هم عوض میشد. آنوقت با قلبمان فکر میکردیم و با مغزمان عاشق می‌‌شدیم

Monday, September 28, 2009

خودتو گول نزن

دیگه دوستش ندارم، یعنی‌ اونجوری مثل قبلنا دوستش ندارم. ولی‌ نمیدونم چرا اون دور دورا،گاهی از ته قلبم سرشو بیرون میاره، بهم میگه
!"خودتو گول نزن، هنوز دوستم داری"

Sunday, September 27, 2009

مهمترین چیزها

مهمترین چیزها در زندگی‌ چیزها یی نیست که از دست میدهیم بلکه چیزها یی هست که بدست میاوریم، پس برای از دست رفته‌ها خودت را ناراحت نکن

پیروزی

بعضی‌ وقتها آدم نمیخواد بعضی‌ چیزها رو در زندگی‌ قبول کنه و برای همینه که باهاش کلنجار میره که واقعا بی‌ فایده است چون آخرش هم مجبور می‌شه یه جوری باهاش کنار بیاد، یعنی شکست رو قبول کنه و قبول شکست اینجور موقعها خودش یه پیروزیه که به این راحتی‌ بدست نمیاد مخصوصا وقتی‌ که شکست آدم در مورد عشقش باشه. پس بهتره که هر چه زودترشکست رو قبول کنیم تا زودتر به پیروزی برسیم

Thursday, September 24, 2009

زندانی

عشق را نمی‌فهمم، عاشق نمیشوم، چرا که مدتیست قلبم در زندان تنهأیی زندانیست

عشق

بعضی‌ وقتها نخواسته پیداش می‌شه... بعضی‌ وقتها می‌خوای ولی‌ پیداش نمیکنی‌... بعضی‌ وقتها اشتباهی‌ در قلب تورو میزنه و تو در را باز میکنی‌، پناهش میدی، بزرگش میکنی‌، و یه روز، بدون توجه به تو میزاره میره، و آن چقدر دردناکه

Tuesday, September 22, 2009

غمناک

زندگیم به طور غمناکی زیباست و زیبأیش به طور دلفریبی غمناک

خسته کننده

این صفحه کتاب زندگیم خسته کننده شده، کاشکی‌ میشد بدون خواندنش این صفحه را ورق بزنم

Wednesday, September 16, 2009

لحظه سخت

و چه سخت به هم رسیدیم و چه آسان از هم گذشتیم و لحظه‌های عمیق سخت با هم بودن را به خاطر هم تحمل
...نکردیم